به پاکی آینه ها مرا مهمان کن به زلالی خوبیها به بزرگی قلبهای عاشق مرا به عمق اندیشه هایی مهمان کن که در رگهاشان فریاد عشق می درخشد فریاد زندگی فریاد زنده بودن مرا به سخاوت باران مهمان کن به ترنم اشک مرا به شفاف ترین تبسم دنیا مهمان کن به شفاف ترین تبسم این سرزمین خاکی مرا به صمیمیت دستانت مهمان کن به صمیمیت دستان عاشقت مرا به قشنگترین نگاهت مهمان کن به قشنگترین نگاه پر مهرت مرا به انبوه حرفهایت مهمان کن به انبوه حرفهای سر سبزت مرا به بی آلایش ترین حقیقت زندگی مهمان کن به بی انتها ترین حقیقت محض به پاک ترین واژه دنیا به عشق و تنها عشق. شعراز مهناز ا
تو خاموشی و من روشن ترین رویای دیرینم تواحساس تبسم در سکوت بی هیاهویی تو تصویر تمام آبهای بی سرانجامی و من یک خاطره از پشت یک دفتر و گردی از غبار سالهای دور که ذهن کهنه دیروز را با خنجری از خشم می برم به من فرصت بده این بار چه احساس غریبی آه می دانی؟ نمی دانی! نمی دانی که حجم بی تو بودن سخت سنگین است سکوت پنجره گلدان خالی نبض بی احساس خیالت می کنم وقتی نباشی نیستی دیگر چه می جویی؟ خیالت می کنم وقتی بیایی ردپایت را به من هم قرض می دادی؟ چه تصویری! رهایم کن! تو دیگر نیستی تا هر زمان سهمی از این کابوسهای هر شبم باشی رهایم کن! رهایم کن!
بالهايي دارم از جنس خيال
از دريچه
دلتنگی را مرزی نیست برای گریختن از حصارش تا کجای قصه ها باید ز دلتنگی نوشت ؟ چرا کسی را یارای پاسخگویی نیست ؟ ٬ تا کجا .. !!! هر لحظه ام بی قرارتر از لحظات پیشین سپری می شود با قلبی ناآرام استواریم را از خدا خواستم برای ماندن که همیشه اسطوره وار بستایمت .. .. .. و حالا ..... از سیاهی کوچ کرده ام و میهمان لاجوردی ات کرده ای مرا همچنان می خواهمت بی بدیل افکارم سرچشمه عشق ٬ مبدا عاشقی بگذار آن باشم که با تو در کوهسار گام بر می دارد ٬ بگذار آن باشم که بی دغدغه حامی اش می دانی ٬ بگذار کسی باشم که در پیچ و خم ٬ سوی او می آیی ٬ بگذار کسی باشم که در اوج ٬ با او می خندی ٬ بگذار کسی باشم که لایقش می دانی برای عشق ورزیدن به خود ٬ آری .... بگذار هوادارت باشم .
نگاهم به رهی ناهموار دوست دارم که شبی خالی از بوسه ی شهوت باشم و از این توشه ی عمر زیر این سقف کبود دو سه خطی بنویسم از عشق بنویسم ایمان بنویسم غزلی از احساس بنویسم که بدانم تا صبح دو سه فرسخ باقیست گام هایم همه سست قلمم حجله ی خواب و دلم سردتر از خاک فراق باز هم فکر فرار فکر یک همهمه ی تیره و تار فکر یک راه گریز ....
می رفتیم ، و درختان چه بلند ، و تماشا چه سیاه! راهی بود از ما تا گل هیچ. مرگی در دامنه ها ، ابری سر کوه ، مرغان لب زیست. می خواندیم: « بی تو دری بودم به برون ، و نگاهی به کران ، وصدایی به کویر.» می رفتیم ، خاک از ما می ترسید ، و زمان بر سر ما می بارید. خندیدم : ورطه پرید از خواب ، و نهان آوایی افشاندند. ما خاموش ، و بیابان نگران ، و افق یک رشته نگاه. بنشستم ، تو چشمت پر دور ، من دستم پر تنهایی ، و زمین ها پرخواب. خوابیدم. می گویند : دستی در خوابی گل می چید. |
About![]()
دل من این پرنده ی صحرا آسمانش را در چشمان تو یافته است . آنها گهواره ی بامداد و ملکوت ستارگانند. ترانه های من در اعماق آنها گم شده است . بگذار در آن آسمان در بی کرانگی غمناک آن به پرواز درآیم ىگذار ابر های آن را بشکافم و در آفتاب آن بال بگشایم Archives5 شهريور 13926 مرداد 1392 2 مرداد 1392 2 خرداد 1392 7 ارديبهشت 1392 3 ارديبهشت 1392 1 ارديبهشت 1392 6 فروردين 1392 5 فروردين 1392 2 فروردين 1392 1 بهمن 1391 6 دی 1391 5 دی 1391 4 دی 1391 7 آذر 1391 4 آذر 1391 3 آذر 1391 6 آبان 1391 1 آبان 1391 4 مرداد 1391 3 مرداد 1391 6 تير 1391 5 تير 1391 4 تير 1391 3 تير 1391 2 تير 1391 1 تير 1391 7 خرداد 1391 6 خرداد 1391 4 خرداد 1391 3 خرداد 1391 AuthorsنادیاLinks
چــت روم آزاده(بدو بیا تووووو) Specific![]() ![]() ![]() LinkDump
کیت اگزوز ریموت دار برقی
کاربران آنلاين:
بازدیدها :
Alternative content |