میخواهم پرواز کنم

به پاکی آینه ها مرا مهمان کن

به زلالی خوبیها

به بزرگی قلبهای عاشق

مرا به عمق اندیشه هایی مهمان کن

که در رگهاشان  فریاد عشق می درخشد

فریاد زندگی

فریاد زنده بودن

مرا به سخاوت باران مهمان کن

به ترنم اشک

مرا به شفاف ترین تبسم دنیا مهمان کن

به شفاف ترین تبسم این سرزمین خاکی

مرا به صمیمیت دستانت مهمان کن

به صمیمیت دستان عاشقت

مرا به قشنگترین نگاهت

مهمان کن

به قشنگترین نگاه پر مهرت

مرا به انبوه حرفهایت مهمان کن

به انبوه حرفهای سر سبزت

مرا به بی آلایش ترین حقیقت زندگی  مهمان کن

به بی انتها ترین حقیقت محض

به پاک ترین واژه دنیا

به عشق و تنها عشق.                                                        شعراز مهناز ا             

+نوشته شده در شنبه 19 آذر 1390برچسب:,ساعت1:31توسط نادیا | |

تو خاموشی

 و من

روشن ترین رویای دیرینم

تواحساس تبسم در سکوت بی هیاهویی

تو تصویر تمام آبهای بی سرانجامی

و من

 یک خاطره

 از پشت یک دفتر 

و گردی از غبار سالهای دور

 که ذهن کهنه دیروز را با خنجری از خشم می برم 

به من فرصت بده این بار

 چه احساس غریبی

 آه می دانی؟ 

نمی دانی! 

نمی دانی که حجم بی تو بودن سخت سنگین است

 سکوت پنجره

گلدان خالی

 نبض بی احساس

 خیالت می کنم وقتی نباشی

 نیستی دیگر 

چه می جویی؟ 

خیالت می کنم 

وقتی بیایی 

ردپایت را به من هم قرض می دادی؟

چه تصویری!

 رهایم کن!

 تو دیگر نیستی تا هر زمان سهمی

 از این کابوسهای هر شبم باشی

 رهایم کن! 

رهایم کن!

+نوشته شده در شنبه 19 آذر 1390برچسب:,ساعت1:21توسط نادیا | |

بالهايي دارم از جنس خيال
با تني خيس از مه ، به طواف ماه مي روم .
آهنگ حروف نامت كه از لبانم مي گذرد
وسعت آسمان قلبم را مي رقصاند و دستهايم را كه هوايت مي چرخانم ،
رها مي شوم از سنگيني زمين .
آسمــــاني در من اتفاق مي افتد
و فوج فوج ستاره ، تاريكي صورتم را مي بوسد
و در اولين پگاه
چشمهايم شوق ديدنت را بر تارك آسمان نقاشي مي كنند
و من دچار مي شوم به عاشقي ...!
انگار تمام ستارگان به تن نيلوفري ام مي پيچند
خداگونه بزرگ مي شوم
و چقدر مهربان مي شود آسمان با من !
وه  ! كه شيرين است روياي به تصوير كشيدن ديدنت ...
راستي هيچ ميداني فاصله نذر خاك تا اجابت آسمان ،
گاهي فقط يك قطره اشك راه است و گاهي هم ...
يك سفر زندگي !

+نوشته شده در شنبه 19 آذر 1390برچسب:,ساعت1:13توسط نادیا | |

از دريچه
با دل خسته، لب بسته، نگاه سرد
مي كنم از چشم خواب آلودة خود
صبحدم
بيرون
نگاهي:
 
در مه آلوده هواي خيس غم آور
پاره پاره رشته هاي نقره در تسبيح گوهر . . .
در اجاق باد، آن افسرده دل آذر
كاندك اندك برگ هاي بيشه هاي سبز را بي شعله مي سوزد . . .
 
من در اينجا مانده ام خاموش
بر جا ايستاده
سرد
وز دو چشم خسته اشك يأس مي ريزم به دامان:
جاده خالي
زير باران!

+نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390برچسب:,ساعت23:48توسط نادیا | |

پشت هر چهره شهري است
كوچه هايش پر رمز پر راز
آسمانش چشم
گاه باران گاه آبي
وزماني پر پرواز كبوترها
باغ اين شهر پراز قاصدك است
همه اينجا منتظرند
چشم به راه
خاك اين شهر پراز خاطره سبز مسافرهاست
نقدي بايد زد
قصه بكر شنيدن دارد
پشت هر چهره شهري است
پرشمع
پر نذر
آرزوها بادبادكهايي رقصان
در هوا سرگردان
فرصتي بايد براي دل بستن
ديدن....
پشت هر چهره شهري است
دروازه لبخند كجاست؟؟؟؟

+نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390برچسب:,ساعت23:41توسط نادیا | |

 

پاییز را دوست دارم...
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
 بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
 بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
           بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم

+نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390برچسب:,ساعت23:24توسط نادیا | |

دلتنگی را مرزی نیست برای گریختن از حصارش

تا کجای قصه ها باید ز دلتنگی نوشت ؟

چرا کسی را یارای پاسخگویی نیست ؟ ٬  تا کجا .. !!!

هر لحظه ام بی قرارتر از لحظات پیشین سپری می شود

با قلبی ناآرام استواریم را از خدا خواستم

برای ماندن

که همیشه اسطوره وار بستایمت .. .. ..

و حالا .....

از سیاهی کوچ کرده ام و میهمان لاجوردی ات کرده ای مرا

همچنان می خواهمت بی بدیل افکارم

سرچشمه عشق ٬ مبدا عاشقی

بگذار آن باشم که با تو در کوهسار گام بر می دارد ٬

بگذار آن باشم که بی دغدغه حامی اش می دانی ٬

بگذار کسی باشم که در پیچ و خم ٬ سوی او می آیی ٬

بگذار کسی باشم که در اوج ٬ با او می خندی ٬

بگذار کسی باشم که لایقش می دانی برای عشق ورزیدن به خود ٬

آری ....

     بگذار هوادارت باشم .

+نوشته شده در چهار شنبه 16 آذر 1390برچسب:,ساعت15:0توسط نادیا | |

 

سال هاست که رفته ای ...
دقیقه های نبودنت را می گویم
پیر شده ام پا به پای پنجره هایی
که پشت تمام آن ها
                    تو ایستاده ای ...
و من بارها به خیال دست های تو
برای هر شاخه  درختی
که در نوازش باد تکان می خورد
دست تکان داده ام و
برای هر قاصدکی که بر شانه ام می نشیند
بوسه ای فرستاده ام ...
باز نخواهی گشت می دانم
اما ...دیوانه ام نکن !
پس بگیر ...
تصویرت را از پنجره ها
نامت را از شیشه های مه گرفته ی تنفسِ من
خاطراتت را از تمام نیمکت های باران خورده
و عشق را از من !
 
باران که می بارد
یادی از چشم های خیس من کن ...
که بی چتر و تکیه گاه
              به یاد زخمی سخت ...
              مثل گنجشکی سرما زده
               گوشه ای تنها ...
                                          بر خود می لرزد ...

+نوشته شده در چهار شنبه 16 آذر 1390برچسب:,ساعت14:40توسط نادیا | |

نگاهم به رهی ناهموار

 

دوست دارم که شبی

 

خالی از بوسه ی شهوت باشم

 

و از این توشه ی عمر

 

زیر این سقف کبود

 

دو سه خطی بنویسم از عشق

 

بنویسم ایمان

 

بنویسم غزلی از احساس

 

بنویسم که بدانم تا صبح

 

دو سه فرسخ باقیست

 

گام هایم همه سست

 

قلمم حجله ی خواب

 

و دلم سردتر از خاک فراق

 

باز هم فکر فرار

 

فکر یک همهمه ی تیره و تار

 

فکر یک راه گریز ....

+نوشته شده در یک شنبه 13 آذر 1390برچسب:,ساعت16:40توسط نادیا | |

می رفتیم ، و درختان چه بلند ، و تماشا چه سیاه!

 

راهی بود از ما تا گل هیچ.

 

مرگی در دامنه ها ، ابری سر کوه ، مرغان لب زیست.

 

می خواندیم: « بی تو دری بودم به برون ، و نگاهی به کران ، وصدایی  

 

به کویر.»

 

می رفتیم ، خاک از ما می ترسید ، و زمان بر سر ما می بارید.

 

خندیدم : ورطه پرید از خواب ، و نهان آوایی افشاندند.

 

ما خاموش ، و بیابان نگران ، و افق یک رشته نگاه.

 

بنشستم ، تو چشمت پر دور ، من دستم پر تنهایی ، و زمین ها پرخواب.

 

خوابیدم. می گویند : دستی در خوابی گل می چید.

+نوشته شده در یک شنبه 13 آذر 1390برچسب:,ساعت16:30توسط نادیا | |

صفحه قبل 1 ... 36 37 38 39 40 ... 55 صفحه بعد