سیب

میخواهم پرواز کنم

از باران ستاره نترس

در چنین شبی بود که عاشقت شدم

در چنین شبی بود

که پنجره ها از من عبور کردند

که وقتی به کاغذی سپید رسیدم

به شکل شعر در آمدم

 

تو آن شب

آینه را بو کردی

دریا را نفس کشیدی

من اما

باران را به گریه انداختم

 

جاده ها دراز بود و پاهای ما کوتاه

تو از این دست به آن دست

                       کوچ کردی

من از این زخم به آن زخم

 

تا سیب ها کبود شدند

و جاده ها تمام

*

حالا تو رفته ای

و هنوز باران می بارد

و هر قطره اش را

دستی مهربان از آسمان می آورد

 

مبادا به هم بخورند

مبادا بشکنند

مبادا صدای اینهمه شکستن

               انفجاری شود بزرگ

و زمین بترسد

و تو بترسی

*

کاش

سپید می ماندی

مثل همین شعر

که هر کاری می کنم

شبیه تو نمی شود

 

نه

به آینه لعنت نفرست

دریا را هم نفرین نکن

 

من باید این شعر را می سرودم

 

 



+نوشته شده در یک شنبه 6 شهريور 1390برچسب:,ساعت1:45توسط نادیا | |