ديرگاهي است كه بر چوبه ي دارم در باد متلاشي شده ذرات غبارم در باد! بغض از حنجره ي من فوران خواهد كرد صبحگاهي كه سر از خاك برآرم در باد! اي كه يك باغچه يك مزرعه داري در آب* هستي ام را بنگر دار و ندارم در باد! رهگذر!رهگذرِ خسته ي اين شهر غريب تو بمان با من!تنها نگذارم در باد! من از آن روز كه طوفان غم آوارم كرد خشك و سرگردان چون بوته ي خارم در باد خاطراتم همه در دست فراموشي و باز عكس بي رنگ تو افتاده كنارم در باد! گفت:"مي آيي!" عمري است مردد هستم پلك بر هم بگذارم،نگذارم در باد! برگ برگِ تنم از عشق فرو خواهد ريخت و گل سرخ تو و شمع مزارم در باد!...
آسان نبود ولی ، حالا؛ اما، من خواب دیده ام ،
ین روزها پاییز میپوشم
تکيه بر بازوي من مي داد گرم در نگاهش با همه پرهيز و شرم زير نور ماه دور از چشم غير نسترن ها از سر ديوار ها سايه هامان مهربان تر بي دريغ باز هنگام جدائي در رسيد. چشم جان من به ناکامي گريست تشنه تنها خسته جان آشفته حال
دنبال راه آشنائی هستم دنبال آشنائی هستم امشب که تنهائی تنهاتر از شبهای دیروز است دنبال آشنائی هستم کسی که حرف زخمها را خوب می فهمد کسی که رویاهایش در کوچه های شهر بازی نیست در قلب یک لحظه است در لذت بی انتهای درک یک لبخند کوله بارم را نمی خواهم داغ عطش دارم این فصلهای دوره گرد و هرزهْ تقویم ارزانی پائیز سهم بهارم را نمی خواهم زیبائی زخمهایم کاریست ای آشنای ناآشنا چشمان من شبها تا مرزهای خیرگی تا جاودان جاریست کوله بارم تنهاتر از فانوس شب به راهت می آیم به جستجویت ای تنهاتر از شبهای من
در این شهر غنچه ها چه زود زمین گیر می شوند؟! پیش تر ها گل ها هم پرپر نمی شدند! آسمان دلگیر است یا دلمان؟ خورشید بی فروغ شده یا نگاهمان؟ شبها سردند یا رفتارمان؟ من و تو دیگر ما نیستیم من منم... تو توئی...
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن غم را دوباره وارد این ماجرا نکن بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن موهات را ببند دلم را تکان نده در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن من در کنار توست اگر چشم وا کنی خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن امشب برای ماندنمان استخاره کن اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
از باران ستاره نترس در چنین شبی بود که عاشقت شدم در چنین شبی بود که پنجره ها از من عبور کردند که وقتی به کاغذی سپید رسیدم به شکل شعر در آمدم تو آن شب آینه را بو کردی دریا را نفس کشیدی من اما باران را به گریه انداختم جاده ها دراز بود و پاهای ما کوتاه تو از این دست به آن دست کوچ کردی من از این زخم به آن زخم تا سیب ها کبود شدند و جاده ها تمام * حالا تو رفته ای و هنوز باران می بارد و هر قطره اش را دستی مهربان از آسمان می آورد مبادا به هم بخورند مبادا بشکنند مبادا صدای اینهمه شکستن انفجاری شود بزرگ و زمین بترسد و تو بترسی * کاش سپید می ماندی مثل همین شعر که هر کاری می کنم شبیه تو نمی شود نه به آینه لعنت نفرست دریا را هم نفرین نکن من باید این شعر را می سرودم |
About![]()
دل من این پرنده ی صحرا آسمانش را در چشمان تو یافته است . آنها گهواره ی بامداد و ملکوت ستارگانند. ترانه های من در اعماق آنها گم شده است . بگذار در آن آسمان در بی کرانگی غمناک آن به پرواز درآیم ىگذار ابر های آن را بشکافم و در آفتاب آن بال بگشایم Archives5 شهريور 13926 مرداد 1392 2 مرداد 1392 2 خرداد 1392 7 ارديبهشت 1392 3 ارديبهشت 1392 1 ارديبهشت 1392 6 فروردين 1392 5 فروردين 1392 2 فروردين 1392 1 بهمن 1391 6 دی 1391 5 دی 1391 4 دی 1391 7 آذر 1391 4 آذر 1391 3 آذر 1391 6 آبان 1391 1 آبان 1391 4 مرداد 1391 3 مرداد 1391 6 تير 1391 5 تير 1391 4 تير 1391 3 تير 1391 2 تير 1391 1 تير 1391 7 خرداد 1391 6 خرداد 1391 4 خرداد 1391 3 خرداد 1391 AuthorsنادیاLinks
چــت روم آزاده(بدو بیا تووووو) Specific![]() ![]() ![]() LinkDump
کیت اگزوز ریموت دار برقی
کاربران آنلاين:
بازدیدها :
Alternative content |