میخواهم پرواز کنم

اين منم رها شده بر دستان باد!
نشناخته قد راست كرده ام بر زمين
چشيده ام طعم گس بي كسي را
چشيده ام غربت بي انتها را در ميان كسانم
كشيده ام رنج تكرار را در درد بودن
جنگيده ام براي بودن در مرگ نيستي
شنيده ام نغمه هاي عاشقانه را در ميان پوچي نفرت
نشسته ام در كنار جاده ي بي كسي ام  
نشسته ام در ميان حباب خيالاتم ، شايد روزي بيايي!
نشسته ام به تماشاي كاخ روياهايم بنا شده بر دستان باد
جستجو كرده ام جهان را در تمناي وجودت
زندگي را در ميان واژه هاي بي مني زمان گم كرده ام!
مي آيي آن هنگام كه بي نيازي دست ها فرياد كشد
تو ميايي و چه دير ميايي
...تا واژه ي عشق را معنا كني..

+نوشته شده در چهار شنبه 9 آذر 1390برچسب:,ساعت15:15توسط نادیا | |

گذار اين راه راه من باشدو اين جاده جاده ي من
بگذار غرق شوم در دستان سرد نمناك اين ابر
بگذار تا بگريم بر تنهايي دستان بي رمق كوير
بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاييزي
بگذار آرام گيرم در آغوش سياه شب
بگذار نصيحت كنم گلبرگ هاي عاشق را
بگذار بگويم از باران از شب از ماه
بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به مشوق ،زمين
بگذار ابر ببارد بر گيسوان بيد ، بي پروا و عاشق، تر كند لبان سرخ گل ها را
بگذار برگ هايي از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر
بگذار احساس كنم پاكي شبنم را بر گلبرگ
بگذار بخندم بر كودكي دنيا به بزرگي زمين
بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود
بگذار شايد فردا زنده تر از امروز
بگذار زمين ناز كند ، باد فرياد كشد ، ابر در فراق بسوزد
بخار گرفته است دلم از سرماي اين شب اما
چشمان تو همه چيز را از پس اين پنجره ي
بخار گرفته از سپيدي غم مي بيند
بگذار بفهمم اين زجه از آن كيست كه درون را پاره مي كند
بگذار بفهمم ، بدانم جغد شوم بر سر شاخه ي خشكيده ي باغ
به كدامين گلبرگ خيره شده
بگذار بدانم ابر چرا عاشق ، برگ چرا بي روح
بگذار بدانم كجايي تا كه هر روز به شوق ديدنت به كنار بركه
خيره در زيبايي چشمانت غرق نشوم.....

+نوشته شده در سه شنبه 8 آذر 1390برچسب:,ساعت13:32توسط نادیا | |

پناه می برم از سیاهی وجودم به سفیدی برف
پناه میبرم از وجودم به تو
در آن هنگام که سیاهی سیال این شب در وجودم رخنه می کند ، نفوذ میکند، تا انتها
در آن هنگام که صدای گامهایت به صدای خیال من ماند
در این همهمه ی وجودم
در این همه تشویش و اضطراب رگهایم
آن زمان که ثانیه های صامت از کنارم عبور می کنند ، در آن هنگام خواهم خفت،
درون سیاهی مطلقی که وجودم را خواهد ربود...
جای خالی من ، مانند جای خالی برگ بر درخت
در حضور بی حد لحظه ها خواهم رفت
خواهم خفت، آن هنگام که شیون برگ
بردرخت سپیدار..    .

+نوشته شده در سه شنبه 8 آذر 1390برچسب:,ساعت13:29توسط نادیا | |

مگر چه می شود

بخشی از من سهم تو باشد

به قبای کدام قاصدک بر می خورد

و قتی روی صندلی روبروی تو بنشینم

تو به من نگاه کنی و من به تو

یا سا یه ات را بر سر سایه ام بندازی

تو شا یسته ا ی تو می دانی

و اگر کسی نام مرا پرسید

تو می دانی چه بگویی

وقتی پنجره به او نگاه می کند
 

فاطمه سیستانی

+نوشته شده در سه شنبه 8 آذر 1390برچسب:,ساعت13:27توسط نادیا | |

                                                                      نه سرابم
نه ستاره
نه كويرم
نه يه دريا
من يه حسم
مثل ديدن يا شنيدن
من همون احساس عشقم
گاهي ابي وزلالم
گاهي اتشين وسرخم
من همون احساس عشقم

+نوشته شده در سه شنبه 8 آذر 1390برچسب:,ساعت13:20توسط نادیا | |

 

به هر طرف می‌چرخم
شب
پشت می‌کند
از میان دندان‌هایم
به هم می‌خورد
تا چیزی، صدایی در بیاید
شبیه "خداحافظ پل چوبی"
پس از اولین سقوطت
                                از دست راستم
پنجره‌ای در گور پرید
و  نور
 روی لب دختری ترک، ترک برداشت
هماوای پرنده‌هایی
که مسیر کوچشان را به هم فروخته‌اند
در چشم چپم می‌نشینم
پاهایم را آتش می‌زنم
و غروب غم انگیز یک ساحل آشنا را نگاه می‌کنم
برگرد
نباشی تمام خبرها بد است
و لاشه‌ای در اعماق اقیانوس آرام
آرام
به من نسبت می‌دهند
بی آنکه کودکی در من به دنیا آورده باشی

+نوشته شده در سه شنبه 8 آذر 1390برچسب:,ساعت12:55توسط نادیا | |

 

فقط نگهبان پارک می‌داند
لای شمشاد‌ها چه اتفاق‌های ناجوری می‌افتد
آن‌ها اتفاق‌های ناجور را بغل می‌کنند
و با خود به خانه‌هایشان می‌برند
فقط نگهبان پارک می‌داند
در خانه‌ها چه اتفاق‌های ناجوری می‌افتد
خانه‌ها با اتفاق‌های ناجورشان جمع می‌شوند
و به کوچه و خیابان درز می‌کنند
فقط نگهبان پارک می‌داند ...
او فقط نگهبان پارک است
به خانه که بر می‌گردد
تمام درها و پنجره‌ها را می‌بندد
اما اتفاق‌های ناجور
از سوراخ دودکش به درون خانه نشت می‌کنند

 

 

فرهاد زارع کوهی

+نوشته شده در سه شنبه 8 آذر 1390برچسب:,ساعت12:44توسط نادیا | |


گفتی حتی اگر فاصله بگیری هم با توام.

گفتی به هر قیافه که باشی مال منی. مال توام

گفتی نیمه شب بیا حتی اگر دکان ابرها بسته باشد و گریه تمام شده باشد

تو گفتی و من قطره قطره تردید شدم. چکه چکه شک

من دلتنگم و هنوز آن نیمه شب را نیاورده ام که با تو کل بکشم این همه بغض را

هنوز نرسیده ام که بشکنم سکوت تمام دردهای جهان را

که فراموش کنم لباس زمین تنم نیست... هست.

من سردم است و هنوز تو نباریده ای بر پنجره های نیمه باز نگاهم.

من سردم است و تو دیر کرده ای تا من نرسم.

من سردم است و تو برف باریده ای تا گمت کنم. گمت کرده ام...

این گناه من نیست کوتاهی زمین است نه قامت من.

از تو کنده ام که با تو پیوندی سیب های اشتباه تو باشم بگو بالای کدام ماه نشسته ای

پشت کدام ستاره ی شکسته و در حال سقوط.

دست کدام یقین بدهم خود را تا تو بیاورد .... تا... تو...تو...تو....

باز کن سر حرف هایت را... نمی دانی چقدر تهی ام از کلمات آغوشت.
         نسرین حیایی تهرانی

+نوشته شده در دو شنبه 7 آذر 1390برچسب:,ساعت14:5توسط نادیا | |

پروانه ها،
خواهند رقصید.

......

من باغبانی پیرم،

که نهالی را در خزان
می نشانم!
کاش از بهار
نفسی باقی بود،
تا عطرِ شکوفه هایش
هوش از سرم می بُرد.

من این آرزو را
به گور خواهم بُرد!
و پروانه ها
از شهدِ شکوفه هایم
سرمست خواهند رقصید!
و تولد دوباره ی مرا
جشن خواهند گرفت.

نه!
پروایی از زمستان ندارم!
بی امان
با پرچمی سرخ او را
به اسارت خواهم گرفت!؟

تولدم، اجتناب ناپذیر ست،
در پرده ی ابهام زمان!!!
و آرزویی که جاودان
خواهد ماند!...                محمد ترکمان

+نوشته شده در دو شنبه 7 آذر 1390برچسب:,ساعت13:55توسط نادیا | |

 امشب باران رویای مرا کامل کرد...

 

از سر شب تو بودی

شعر بود

موسیقی بود

...و یک حجم آبی که در حوالی احساسم قدم می زد

و باران نیمه شب تابستان

وای چقدر شوق دارم

موسیقی باران روحم را نوازش می دهد

... کنار پنجره ام و گویی بوی خاک مرا مست کرده است

چه حس خوبی دارم

چقدر پر شده ام از تو ...

و چقدر خالی از نبودنت...

چقدر بارانی ام

چقدر سکوت دارم

آری آسمان را می خواهم...ابر را ... باران را ... و تو را...

دوباره پاییز عشوه گری هایش را قبل از آمدنش شروع کرده

خوب فهمیده چقدر منتظرش هستم

به خاطر همین دلبری می کند...

+نوشته شده در دو شنبه 7 آذر 1390برچسب:,ساعت13:44توسط نادیا | |

صفحه قبل 1 ... 39 40 41 42 43 ... 55 صفحه بعد